تا نگاه میکنی وقت رفتن است ...

این سال درسی هم به پایان رسید،اما یاد گرفتیم:

می توان تا اوج خوبیها رسید!

می توان در کنار یکدیگر با صفا و صمیمیت زندگی کرد!

می توان مرهمی بود بر آلام یکدیگر!

می توان حریف را رفیق دانست!

می توان لحظه لحظه ی زندگی را قدر دانست!

می توان گذشت و فداکاری وانسانیت را به همگان آموخت!

می توان بر سفره ی مهربانی نان محبت وصمیمیت گذاشت!

پس ای یاران مهربان وصمیمی بیایید فقط این چند روز راکه در کنار همدیگر بودیم از خاطر نبریم.

 

 

 

 

......

گفت:اینقدر سیگار نکش میمیری

 

گفتم:اگه نکشم میمیرم


 

گفت:اگه بکشی با درد میمیری

 


گفتم:اگه نکشم از درد میمیرم

 


گفت:هوای دودی جلوی درد رو نمیگیره


 

گفتم:هوای صاف جلوی مرگو میگیره؟

 


یه کم نگاهم کرد و گفت : بکش.

جنی؟

مردی در حال روزنامه خواندن بود که زنش ناگهان ماهی تابه را به سرش می کوبد.

 

مرد می گوید:چرا این کار را کردی؟

 

زنش جواب می دهد:به خاطر این تو را زدم که در جیب شلوارت یک تکه کاغذ پیدا کردم که در ان اسم جنی نوشته

 

شده بود..؟

 

مرد می گوید:وقتی هفته پیش برای تماشای مسابقه ی اسب دوانی رفته بودم اسبی که روی ان شرط بندی

 

کردم٫اسمش جنی بود.

 

زنش معذرت خواهی می کند ومی رود.

 

سه روز بعد مرد داشت تلویزیون تماشا می کرد که زنش این بار یه قابلمه ی بزرگ تر کوبید به سر مرد که تقریبا

 

بیهوش شد.وقتی به هوش امد پرسید این بار برای چه مرا زدی؟

 

زن جواب داد:آخر اسبت زنگ زده بود.

 

نکته اخلاقی:هیچ چیز بهتر از راستگویی نیست٫مگر این که دروغگوی ماهری باشید.

بغض

به من حق بده.....

 

که میل به خوردن نداشته باشم.

 

این بغض ها که تو به خورد من می دهی

 

سیر سیرم می کند.

 

 

و همه چیز از روی من رد می شود..

هواپیما رد می شود

 

ابر رد می شود

 

آسمان رد می شود

 

دنیا همین است

 

من ایستاده ام

 

و همه چیز از روی من رد می شود

 

از چشم های من

 

از احساس من

 

من......

 

پنجره ام!!!

 

فراموشي

فراموش كردنت برايم مثل آب خوردن بود....

 

از همان آب هايي كه مي پرد توي گلو و سال ها سرفه مي كنيم.......

تنها...

باران که می بارد تمام کوچه های شهر پر از فریاد من است

 

که می گویم:من تنها نیستم

 

تنها منتظرم

 

تنها....

زندانی

ذهن ما زندانی است

 

ما در آن زندانی

 

قفل آن را بشکن

 

در آن را بگشای

 

..و برون آی ازین دخمه ی ظلمانی

 

..نگشایی گل من

 

خویش را حبس در آن خواهی کرد

 

همدم جهل در آن خواهی شد

 

همدم دانش و محدوده ی خویش

 

و در این ویرانی

 

همچنان تنگ نظر می مانی.

                    «دکتر مجتبی کاشانی»